تا چند ساعت دیگه از مشهد به سمت تهران حرکت می کنم. این سفر یک سفر خاص و سخت بود. سفری  پر حادثه که به وضوح هر لحظه اش یک تلنگر جدی بود. تلنگر که آیا راهی که پیش گرفتی درسته؟ که آیا اشتباه نمیری؟ که آیا...؟

دیدم که نیازه یک سری کارها، عادت ها و رفتارها را اصلاح کنم. لُبّ کلام اینکه به حساب خودم برسم قبل از اینکه به حسابم برسن.

خدا بهمون توفیق آگاهی و اصلاح بده انشاءالله.

با گذر لحظه‌ها، خاطره‌ها، خاطره‌تر میشن و یادها ماناتر...

... ... ... ... ...

یاد باد آن روزهای نه چندان دورِ مالامال شور که دلْ خوش بود و جانْ آرام، سخنْ نغز و عطوفت در سخن پیدا

همه همگام، همه همراه، همه یک دو پر از مهر و صفا، شادی

 

 

شاید جالب ترین اتفاق این ۴ سال ترم چهار برام اتفاق افتاد. من همیشه روز امتحان طوری از خوابگاه راه میفتم که همین که رسیدم امتحان شروع بشه! صبح روز امتحان معماری بود. امتحان ساعت ۹ شروع می‌شد. ساعت ۸:۴۵ بود که من خواستم راه بیفتم سمت دانشگاه. یادم نیست توی اتاق نبودم یا ی لحظه برای کاری رفته بودم که برگردم وقتی اومدم که وارد اتاق بشم که لباس عوض کنم چشتون روز بد نبینه، بچه‌ها رفته بودن و در اتاق قفل بود. میخواستم منتظر آسانسور شم یا هفت طبقه رو دو بار از پله برم و بیام کلی وقت می‌گرفت. رفتم که از یکی از دوستای غیر کامپیوتریم

امروز نمی‌دونم از چی بنویسم. از دوازدهم اسفندماهی که تولد حسانه یا از هفتم اسفندماهی که تولد شادان و بارانه.

 امروز حال مادر را نپرسیدم. ترسیدم که بپرسم. پارسال چون باران قطرات اشک از چشمان آسمانیش می‌بارید. امروز زادروز حسان بود. فرشته‌ای که ۱۶ سال در کنارش بود و ۲ سال پیش به آسمان پرکشید که «هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش / عاقبت بازجوید روزگار وصل خویش»

حسان که آمد من در آستانه‌ی ورود به پنجمین سال زندگیم بودم. کودکی شاد در روستایی زیبا، خانه‌ای سقف گنبدی و چسبیده به کوه، شیطون و پرجنب و

ویندوز نصب کردن اونقدری کار یک مهندس نرم‌افزاره که بنزین زدن کار یک مهندس نفت!

فرق است میان «خود را دوست داشتن» و «خود  خواهی».

خود خواه فقط «خودبین» است و خود دوست «دگربین» نیز است.

خود دوستی مقدمه‌ی «نوع دوستی» است همان‌گونه که «خودشناسی» مقدمه‌ی «خدا شناسی» است.

تا آدمی خود را دوست نداشته باشد و به خود احترام نگذارد، دیگری را نیز نمی‌تواند دوست بدارد. نمی‌تواند عاشق شود و نمی‌تواند به حقوق دیگری احترام بگذارد.

خودخواه حد و مرزی برای خود قایل نیست و تجاوز به حقوق دیگران را بر خود روا می‌پندارد. دیگران را ابزاری می‌بین

 .خیلی وقته که می‌خوام بنویسم از خیلی چیزها، از خیلی افراد، از خیلی دوستان و از خیلی رفتارها. از خودم، از فردی، از دوستی و از معلمی... ولی مثل این‌که فکر را تاب اندیشیدن و دست را توان نوشتن نیست

تا از دیده شدن واهمه داشت و از خوانده شدن بیم، آسمان همین رنگی است.

آخر هفته‌ها از نا نوشته‌ها خواهم نوشت و از ناگفته‌ها خواهم گفت.

امیدوارم ببیند هر آن‌کس که باید دید و بخواند هر آن کس که باید خواند.

 

پریشان

دومین سالگرد

زمستان بهترین فصل سال بود. سفید، زیبا و پر از شادی که هر چه به آخرش نزدیک‌تر می‌شد شادی‌اش گرمابخش‌تر می‌گشت.

مطلع شادی‌های زمستانه، آخرین شب پاییز است. «یلدا»

یلدا تولد خورشید و نور است، نوید دهنده‌ی پایان سیاهی و غلبه‌ی روشنایی است.

همان شب درازی که پایانش سفید است.

یلدا آغاز دورهمی‌ها و شب نشینی‌های زمستانه است. انار دون و هندوانه و آجیل.

 

یلدا و زمستان خیلی خوب بود. تا