[ششم]

امروز نمی‌دونم از چی بنویسم. از دوازدهم اسفندماهی که تولد حسانه یا از هفتم اسفندماهی که تولد شادان و بارانه.

 امروز حال مادر را نپرسیدم. ترسیدم که بپرسم. پارسال چون باران قطرات اشک از چشمان آسمانیش می‌بارید. امروز زادروز حسان بود. فرشته‌ای که ۱۶ سال در کنارش بود و ۲ سال پیش به آسمان پرکشید که «هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش / عاقبت بازجوید روزگار وصل خویش»

حسان که آمد من در آستانه‌ی ورود به پنجمین سال زندگیم بودم. کودکی شاد در روستایی زیبا، خانه‌ای سقف گنبدی و چسبیده به کوه، شیطون و پرجنب و جوش. مادر بهورز روستا بود و پدر آموزگار روستا.

خانه‌ی بهداشت روستا در خانه‌ای بود که اصلا به دایی پدر تعلق داشت کنار حوضی که آبش را از چشمه‌ای که از دل کوه می‌جوشید به دست می‌آورد. کنار خانه یک درخت توت بزرگ بود. هیچ وقت از آن بالا نرفتم. راه آسان‌تری برای توت خوردن وجود داشت. پشت بام خانه‌ی بهداشت، به همراه یار ماجراجویی‌ها و هم‌بازی کودکیم، علی‌اکبر، پسر همسایه.

 آن موقع تلویزیون مجموعه‌ی «دو قلوهای افسانه‌ای» را پخش می‌کرد. دوست داشتم یک خواهر دوقلو می‌داشتم و با هم به قدرت افسانه‌ای دوقلوهای افسانه‌ای می‌رسیدیم ولی تقدیر طوری دیگر مقدر شده بود. حسان آمد. روزهای اول حالش خوب بود، کودکی باهوش و دوست داشتنی. زیاد نگذشت که آن اتفاق افتاد. من چیزی به خاطر ندارم. فقط روزهایی را به خاطر دارم که در خانه‌ی مادربزرگ بودم و پدر و مادر به همراه حسان تهران بودند.

درمان نشد. 

روی تخت خوابگاه، حالتی بین نشسته و خوابیده دراز کشیده‌ام و بغضی در گلویم خفه می‌شود. گوشه‌ی چشمانم خیس است.

حسان نه می‌توانست حرکت کند و نه صحبت درست و معنادار. فقط با چشمان درشتش نگاه می‌کرد و دست تکان می‌داد. روز آخر و لحظه‌ی آخری که روی تخت بیمارستان دیدمش به چشمانم نگاه کرد و دست تکان می‌داد. دایی آمد و دلداری می‌داد.

فردای شب یلدا دیگر حسان(علی) رفته بود و زمستان برای من تبدیل به تلخ‌ترین فصل سال شد.

ولی امسال اسفند دوباره دو هدیه‌ی با ارزش به خانواده‌مان داد، دو دختر دایی که هنوز ندیده‌امشان.

شادان و باران عزیز! امیدوارم همیشه شاد و باطراوت باشید. وجودتان و حضورتان غنیمت است.

<دوازدهم اسفندماه 94>

[نظرات]
[نظر شما چیه؟]
نام:
آدرس اینترنتی:
ایمیل:
CAPTCHA Image
Play CAPTCHA Audio
Refresh Image